سیزده سال پیش بود.
سال ۱۳۷۳ بدترین سال زندگی من بود.
۶ ماه تموم با هزار امید و آرزو درس خوندم. به امید اینکه برم دانشگاه. به امید اینکه یه جوری خودمو بکشم بالا. به امید اینکه تمام سرخورده گی های خودم رو با قبولی تو دانشگاه فراموش کنم.آخه جوونای ایرونی بعد دیپلم دیگه چی کار می تونستن بکنن.و به امید اینکه یه روزی بشم مادام کوری.
فکر می کردم یه روزی زن بزرگی خواهم شد.و تو این مسیر داداشی هم که یک سال از من کوچیکتر بود با من همراهی میکرد.
البته اون از اولش هم درسخون نبود. ۷ تا کولر رو یه جا باهم سرویس می کرد. اما وقتی ازش می پرسیدم که انرژی پتانسیل از کجا می یاد و به کجا می ره می گفت این سوال تو رو مهندسش هم بلد نیس جواب بده.من این چیزا حالیم نیست.
هر دو تامون هم کنکور دانشگاه آزاد دادیم تا اینکه روز کنکور سراسری مصادف شد با چهلم داداشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داداشی تو شعله های آتیش سوخته بود.
آخ داداشی داداشی داداشی.................
من از بین تمام عقده هایی که تو وجودمه عقده دیدن بزرگی تو واسم یه کوهه.کوچیکتر که بودم همش به خودم می گفتم یه روز داداشم بزرگ می شه دستمو می گیره با هم می ریم سینما می ریم پارک .
داداشی همیشه مواظبم بود. تو محل ما هیچ پسری جرات نداشت به من نیگاه چپ بکنه. داداشی همیشه تا سرکوچه همراهیم می کرد.اگه بهش می گفتم یکی مزاحمم شده خونش به جوش می اومد . جالبه که یه جوری حال طرف رو می گرفت که طرف خودش خجالت می کشید.آخه داداشی خیلی لاغر و ضعیف بود. قلچماق و قالتاق که نبود.برعکس خیلی هم مهربون و مودب بود.داداشی خیلی غیرتی بود. آخ که چقدر خوبه که داداشی مواظب آدم باشه . آدم فکر می کنه یه کوه پشتشه.داداشی تنها مرد زندگی من بود.
اما حالا چی ؟ یه دختر تنهام تو این اجتماع .کلمه غیرت دیگه بی معنی شده. همه بهت می خندن. اما من هنوزم دوست دارم مثه آدمای قدیمی فکر کنم . به جهنم. بزار همه بگن من املم.من غیرت رو دوست دارم . از آدمهای بی رگ بدم میاد.
بهار که می شه هرچی به آخرش نزدیکتر می شم بیشتر غصه ام می شه
یادم میاد که داداشی آخر بهار مرد.
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت.
بهار منتظر بی مصرف افتاد.
نمی دونم چرا اما هر وقت برای رسیدن به این دنیا تلاش کردم دنیا منو با مغز کوبوندتم زمین.
برای همینه که زیاد به این دنیا نیگا نمی کنم. چون می دونم که همه چیش الکیه.
خلاصه اینکه داداشی واسه من یه عقده اس.
نمی دونم چرا اما آخه مگه خدا واسم بد می خواسته که داداشی رو از من گرفته.
شاید اگه اون الان زنده بود معتاد می شد. یا شاید دزد میشد. شایدم میشد یه آدم سرگردون که هر روز یه جور تو این اجتماع حل میشه.
داداشی ضعیف بود. اگه زنده بود تو این اجتماع حل میشد. یا هم اینکه این زندگی عذابش می داد. پس اون خوشبخت شد. خوش به حالش.
داداشی که دیگه وجود نداره. هنوز که هنوزه وقتی تو خونمون کولر صدای ناجور می ده یا وقتی تلوزیون برفک داره یا وقتی دوش حمام چکه می کنه یا وقتی لامپ اتاقم می سوزه به خودم می گم اگه داداشی بود برام درستش می کرد.
اگه اون بود من الان خیلی از مشکلات رو نداشتم.
خیلی حیف شد. خیلی زیاد.