گذرگاه دیوار آتش

این وبلاگ کاملا شخصی بوده و هدف از ایجاد آن بیان و ابراز عقاید و برخورداری از نظرات و افکار و عقاید بازدیدکنندگان گرامیست.

گذرگاه دیوار آتش

این وبلاگ کاملا شخصی بوده و هدف از ایجاد آن بیان و ابراز عقاید و برخورداری از نظرات و افکار و عقاید بازدیدکنندگان گرامیست.

ظهور ژاندارک

آنگاه که ژاندارک را به آتشگاه می بردند

او به هیچ چیز نیندیشید

جز به الهامات مسیح

کسی چه می داند شاید خداوند آن آتشگاه را برای او گلستانی زیبا گردانیده بود.

کلیسای مقدس نمای آن زمان او را قربانی مصلحت خویش نمود.

شاید زمانه می خواهد مرا نیز چون ژاندارک در آتش سیاست بسوزاندم

پس بسوزانید این ژاندارک زمانه تان را

نابودش کنید

تا رهایی یابد

به گفته امام حسین (ع) ٰ این پادشاه آزادگان روی زمین:

مرگ با عزت به از زندگی با ذلت...................

اکنون که مصلحت هزاران هزار انسان بی گناهٰ فدای مصلحت سلطنت آنان است که هاله های نورانی الکترونیکی مثلا تقدس گرداگر آنان را فراگرفته

بگذار یک بار دیگر ژاندارک ظهور کند

و طلالو شعله های آتش خاکستر او

نوری گردد برای هدایت بشر

اینان کیانند که تصور می کنند اگر در رفاهند از بی گناهی آنان است

و آنان که فقر و افیون زندگی آنان را به گندابی هولناک فرو برده

گناهکاران و محکوم به بدبختی اند

اینان کیانند که به خوشی هاشان مغرورند و رفاهشان را نتیجه تدین خویش می دانند نه مدیون نان به نرخ روز خوریشان

باکی نیست

هراسی به دل ندارم

هیچ در این دنیا ندارم که وابسته ام کند

اگر قرار است به خاطر بی ریایی ام

به خاطر صداقتم

بسوزانندم

باکی نیست

هراسی ندارم از شعله های آتش

شاید این سرنوشت من بود

گریزی از سرنوشت نیست...

پس بسوزانیدم لااقل به یاد ژاندارک

شاید همه ژاندارک را به خاطر آورند

و شاید دنیا یک بار دیگر شاهد قلیان خون در رگهای غیوران گردد

کسی چه می داند

شاید هم ژاندارک از آسمان به زمین فرود آید

کسی چه می داند....

پس ژاندارک خواهم شد

اصلا ادای او را در خواهم آورد

بگذار همه بگویند مقلد است

اگر قرار است از کسی تقلید کنم از او تقلید خواهم کرد

بگذار چند روزی که از زندگی ام باقی مانده با عزت و افتخار باشد

بهتر این است

بهتر

این است...

 

تکلیف من

تکلیف من در این جهان بی پایان این است :

هرگز تقاضایی نکنم و هیچگاه به هیچ چیز امیدوار نباشم و بدبختی را با کمال شکیبایی تحمل نمایم و جز بزرگترین مصائب و بدبختی ها برای خود انتظار چیز دیگر نداشته باشم. اینست وظیفه من در این جهان

موریس مترلینگ

آیه های زمینی

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهای

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ٰ نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران...

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گمشده

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشت نشنیدند

در دیگان آینه ها گویی

حرکات و رنگ ها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و برفراز سر دلقکان پست

 و چهره وقیح فواحش

یک هاله مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موش های موذی

اوراق زرنگاری کتب را

در گنجه های کهن جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ٰ و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه درشت سیاهی

تصویر می نمودند

مردم ٰ

گروه ساقط مردم

دلمره و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهایشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم می شد

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ٰ عمق انجماد

یک چیز نیم زنده مغشوش

برجای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آنها

شایدٰ ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب ها گریخته ٰ ایمان است

آه ٰ ای صدای زندانی

آیا شکوه یاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

آه ٰ ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

(       فروغ فرخزاد       )

هیچ وقت شاعر نبوده ام و نتوانسته ام به خوبی شعر بگویم اما اشعار زیبای فروغ همیشه برایم تازگی داشته و همه وجودم را منقلب می کند نمی دانم چرا شاید به دلیل اینکه او هم یک زن بود مثل من...