راستی که با فکر ماها چه خوب بازی کردند. رو فکر ماها خیلی خوب کار کرده بودند. یادمه کلاس اول دبستان که بودم یه تار موم بیرون نبود. معلم دینی می گفت هرکی یه تار موش بیرون باشه میره جهنم از سقف جهنم آویزونش می کنند.
فقط نه سالم بود. یه دختر بچه نه ساله کلاس سومی . زمان جنگ بود. دلم برای رزمنده ها می سوخت. یه روز صبح به ما گفتند هرکی می خواد می تونه به رزمنده ها کمک کنه پول بده. منم تو جیبم یه ۲ تومنی بیشتر نداشتم اونو دادم. ظهر شد هیچی نخورده بودم چون پولی نداشتم. بعدش چنان دل دردی از گرسنگی گرفتم که نگو.
درست بعد از اون روز تا سه چهار سال دچار سوء هاضمه شدیدی شده بود.